آدرس سابق «دغدغه های اخلاق و دین» / سید حسن اسلامی

آدرس جدید: HassanEslami.com

۳۱ مطلب با موضوع «فارسی :: آموزنده» ثبت شده است


امروز جمعه به کوه زدم، دیدم بهار همه جا باریده و طبیعت جان گرفته است. در مسیر، گاه می‌دیدم که خاک شکاف خورده و گیاهی نورسته و ضعیف با سماجت می‌کوشد بر فشار خاک سخت و گلوله شده غلبه کند و راهش را به سوی خورشید و فضای باز بگشاید. وسوسه می‌شدم به کمک آن گیاه در این جنگ نابرابر بروم و با برداشتن آن مانع طبیعی مسیر رشدش را آسان کنم، اما می‌دانستم که این کار نادرست است و باید تنها نظاره‌گر این نبرد زیبا باشم. دیدن گل زردی کوچک و معمولی، مانند همین گلی که عکسش را گرفته‌ام، در آن فضا معنای دیگری داشت.


در حال صعود بودم که پروانه‌ای بر سنگ نشست و در برابر وزش باد که می‌خواست او را به حرکت درآورد مقاومت کرد. از او چند عکسی گرفتم. همین که کارم تمام شد، او نیز رفت. گویی برای خودنمایی و گرفتن عکس یادگاری سر راه من سبز شده بود. دریغ که این زیبایی به گفته سعدی «همین پنج روز و شش باشد». و دریغ بیشتر آن که ما با رفتارمان این زمان را کاهش دهیم.

صبح جمعه راهی کوه صف

بعضی از این اصحاب بنی هندل هم واقعاً خوش سلیقه هستند. داشتم به طرف اصفهان می‌رفتم و در حال خودم بودم که از یک هیجده چرخ سبقت گرفتم. ناگهان با دیدن جمله‌ای که پشت آن نقش بسته بود، شوکه شدم:
هیچ کس همراه نیست،     تنهای اول!


تنها با تغییر جای کلمات، یک شعار تبلیغاتی معروف را به نکته‌ای طعن‌آمیز تبدیل کرده بود. فاصله این جمله با جملات کلیشه‌ای رایج پشت این قبیل خودروهای سنگین قابل توجه بود. با کلی زحمت و سبقت معکوس، یعنی کاستن از سرعت خود، موفق شدم که چند عکس از آن بگیرم. اما از هیچکدام راضی نیستم. فقط این عکس را گذاشتم تا سخنم مستند باشد و ادعایم بی‌دلیل و  خودساخته قلمداد نشود.

امروز جمعه طبق معمول هفتگی به کوه زدم. همه چیز متفاوت بود. از وقتی که برف آمده ساده‌ترین مناظر رنگی دیگر به خود گرفته است. برف هفت روز است که همه جا را پوشانده است، اما خورشید نیز با سماجت می‌کوشد در آن نفوذ کند و نابودش سازد. تنها حامیان برف، شب و باد سرد هستند. حاصل کشاکش میان حرارت خورشید که می‌کوشد برف را آب کند و باد استخوان‌سوز شبانه که می‌خواهد این برف بپاید، پیدایش قندیل‌هایی است که تنها باید آن‌ها را دید، نه وصف کرد. هیچ عکسی، حتی عکس‌هایی که گرفته‌ام، قادر به نشان دادن زیبایی آن‌ها نیست. بالای کوه خورشید پیروزمندانه برف را آب می‌کند و به پایین می‌فرستد، اما همین که از تیررس خورشید دور شد، سرما به یاری این برف نیمه جان می‌آید و از آن قندیلی زیبا و بلورین می‌سازد. این قندیل‌ها آن قدر زیبا بودند که سعی می‌کردم بر اثر تماس با من نشکنند و چون دستم به قندیلی خورد و آن را شکست، غصه‌دار شدم گویی که جانداری را بی‌جان کرده‌ام.


برای لذت بردن از زیبایی زمستانی لازم نیست به دامنه آلپ برویم یا حتی تا آبشار یخی دماوند صعود کنیم، کافی است نگاهمان را بشوییم و به این زیبایی‌های ساده و کوچک جور دیگری بنگریم. به گفته آندره ژید، در مائده‌های زمینی: «ناتانائیل، بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه آنچه بدان می‌نگری.»

دیروز تا امروز یکسره برف سنگینی در شهر می‌بارد و همه جا را سفیدپوش کرده است. صبح خواستم ماشین را راه بیندازم ده دقیقه‌ای صرف تمیز کردن شیشه‌های بغل و پشت کردم تا دید بهتری داشته باشم. راه که افتادم با دیدن راننده‌ای که به پشت سر خودش دید نداشت و در خیابان اصلی شهر با خیال راحت رانندگی می‌کرد، خشکم زد. کمی فکر کردم که شاید من بیش از حد ترسو و محافظه‌کار هستم. وقتی که بشود این جوری رانندگی کرد، چرا باید وقت عزیزم را، حتی اگر چند ثانیه باشد،  صرف تمیز کردم شیشه کنم. بعد فکر کردم شاید این راننده دلیلی برای کارش داشته باشد. اما هر چه سبکْ سنگین کردم دلیل موجهی نیافتم. اما حتماً کارش دلیلی دارد، بالاخره از قدیم در تعریف انسان گفته‌اند، حیوان ناطق، یعنی عاقل! راستی فکر می‌کنید چرا این راننده حتی با اشاره دست نخواسته است کمی دید خود را بهتر کند؟

اخطار: لطفاً نپرسید عکاس در این لحظه در چه موقعیتی بوده است!

نرمان مان در کتاب اصول روان‌شناسی هنگام بیان سرشت تحقیق «علمی» داستانی از بیکن نقل می‌کند که شاخص نوعی داوری است. طبق این داستان، در سال 1342 میلادی در یکی از حوزه‌های دینی مسیحی بحثی درباره تعداد دندان‌های اسب درگرفت که 13 روز ادامه یافت و هرچه در پی پاسخ آن کتاب‌های قدما را کاویدند، پاسخی نیافتند. روز چهاردهم جوان تازه‌کاری پیشنهاد کرد به جای بحث و جدل نظری، بروند دندان‌های اسب را بشمارند. اما این پیشنهاد چنان نامعقول بود که دیگران بر سرش ریختند و او را زدند و گفتند که شیطان در جسمش حلول کرده است. سرانجام به نتیجه نرسیدند و این پرسش را بی‌پاسخ اعلام کردند. (1)

به نظرم این نمونه روشنی است برای به لجن کشیدن کل تفکر یک دوره، مکتب، یا دیدگاه. 

بنده خدایی دمر کنار چشمه‌ای افتاده و دهان در آب گذاشته بود و آب می‌نوشید. کسی از راه رسید و گفت: این جوری آب نخور مکروه است و مایه نقصان عقل. آن بنده خدا برگشت و با نگاهی عاقل اندر سفیه، پرسید: «مکروه» یعنی چی؟ و «عقل» کدام است؟ رهگذر نیز گفت: هیچی بابا! آبت را بخور.

حکایت برخی کسان در مباحث علمی و جدی همین است. از جمله در بحث گیاه‌خواری کار به جای باریک که می‌رسد، به جای توجه به دلایل موافق و مخالف و ورود به مناقشه‌ای عالمانه و عاقلانه، گویی همه یافته‌ها و شهودات و باورهای خود را فراموش می‌کنند و می‌پرسند: «1. از کجا معلوم است پرورش مرغ صنعتی درد و رنج دارد؟ 2. درد و رنج یعنی چی؟!»

ساعت 2 بعد از ظهر از دانشگاه بر می‌گشتم. چشمم به جمال این خودرو روشن شد که با کرشمهِ زیبایی عین قویی سفید بر آب شناور بود و شتابان پیش می‌رفت. برایم شگفت‌انگیز بود که راننده با چنان تصادفی همچنان سالاروار در خیابان حرکت می‌کند و نگران نقاط کور خود نیست. گوشی را آماده کردم دو سه عکس ناب بگیرم که چشمم به جمال خودرو دیگری افتاد که از من سبقت گرفت و در حال سبقت گرفتن از آن یکی بود. دیدم این همان «قِران سعدین» است که قدما می‌گفتند و نباید از دستش داد. لذا هر دو صحنه را، با یک کرشمه ثبت کردم و عکس‌های دیگر را کنار گذاشتم.

پس‌نوشت: آدم باهوشی ممکن بگوید: «عکاس این صحنه نیز که خودش در حال رانندگی عکس گرفته، کرشمه سومی را به نمایش گذاشته است!» قبول! اما اگر خودرو را متوقف می‌کردم، دیگر نمی‌شد این عکس تاریخی را بگیرم و این کرشمه‌ها را به نمایش بگذارم.

دوست ارجمندم آقای علی شهبازی به مناسبت ورود خود به فیسبوک یاداشتی درباره گیاه‌خواری نوشته است و در آن «ضمن ستایش چنین حرکتی» پرسش‌های گسترده و مفصلی طرح کرده و اظهار داشته است: «تبیین و فیصله آنها پیش‌شرط آغاز این حرکت است». ضمن تبریک ورود ایشان به این بحث و تشکر از اظهار محبتی که به من داشته‌اند، لازم می‌دانم درباره پرسش‌ها و تأملات ایشان تنها پنج نکته را یادآور شوم:


1. من از «گوشت‌خواری مذمت» نکرده‌ام. به طور مشخص بر ضد مصرف گوشت صنعتی استدلال کرده و تفاوت دقیق این دو را بازگفته‌ام. البته مقصودم آن نیست که بگویم خوردن گوشت را مجاز می‌دانم، اما عنصر اصلی استدلال من نشان دادن نادرستی گوشت‌خواری صنعنتی است. لذا همه رد و اثبات باید ناظر به خوردن یا نخوردن گوشت صنعتی باشد. وانگهی من حرکتی نکرده‌ام، فقط در معرض پرسش‌های مختلف قرار گرفته و ناگزیر شده‌ام که توضیح بدهم و استدلال کنم به سود نگاهم. 


امروز (جمعه 27/10) رفتم کوه‌پیمایی. بالای کوه صخره بزرگی افتاده بود که خیلی شبیه نقشه کشورمان بود. بخشی از آن به تدریج خالی شده و حالت گودال کوچکی پیدا کرده بود و باران و برف در آن جمع شده بود. هر وقت در کوه می‌بینم که مقداری آب در دل سنگ جمع شده است، یاد این ملمع سعدی می‌افتم و آن را با خودم زمزمه می‌کنم:

سل المصانع رکباً تهیم فی الفلوات
تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی